خرید بک لینک


✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie

♦️امروز مصادف است با سالروز درگذشت رضاشاه در تبعید.
در طول عمرش هرگز کت و 1 نپوشیده بود از زمان نوجوانی که وارد قزاق شد همواره لباس نظامی برتن داشت حتی وقتی به ترکیه سفر کرد علیرغم سفر رسمی، باز در لباس نظامی بود!
اما اولین بار پس از ورود متفقین و در زمان تبعید،لباس نظامی را از تن اش در آورد. در اصفهان زمانیکه در خانه کازرونی های کارخانه دار بیتوته میکرد خیاطی آوردند تا کت و شلواری برای رضاشاه بدوزد، همین کت و شلوار سفیدی که در عکس زیر دیده میشود که گشاد است و در تنش زار میزند!
اما این کت و شلوار در زمان دوخت،مناسب و اندازه بود و در عرض چند روز، رضاشاه اینهمه از غم و غصه، لاغر و تکیده شده بود.

♦️در اصفهان بود که بر او فشار آوردند باید تمام ثروت خود را به فرزند ارشدش منتقل کند، در نتیجه، در دفترخانه امضا کرد که:
«...مصالحه نمودم کلیه اموال و دارائی خود را (اعم از منقول و غیرمنقول و کارخانجات و غیره)را از هر قبیل که باشد...» در مقابل ده گرم نبات به پسر ارشدش منتقل نماید.
(روزنامه ایران.شماره6679.).
زمانیکه همین فرزند ارشدش متولد شد مستاجر بود، حتی خانه ای از آنِ خود نداشت اما اکنون در زمان تبعید، دیکتاتور، ثروتی عظیم و باور نکردنی داشت که برابر با 46درصد نقدینگی کل کشور بود! یک میلیون و ششصدهزار هکتار از مرغوبترین زمینها را بلعیده و «68میلیون ریال(برابر بیش از4ملیون دلار) تنها در حسابهای شخصی در بانکهای ایران داشت»
(شاه، عباس میلانی...107)

♦️نمایندگان مجلس هم که گویی تازه از قفس بیرون پریده باشند در حمله به دیکتاتور سر از پا نمی شناختند کسانی مانند علی دشتی از پشت تریبون مجلس، فریاد میزدند كه:
که مواظب باشید رضاشاه جواهرات سلطنتی را با خود نبرده باشد؟!
(جلسه: 115 مذاکرات مجلس دوازدهم، 25 شهریور ماه 1320)
در حالیکه، همین دشتی، زمانی او را نادرشاه نامیده و در زمان جمهوریخواهی اش وقتی که رضاخان قهر کرده به بومهن رفت، دشتی در روزنامه اش نوشته بود:
پدر وطن رفت...!

♦️وقتی در جریان خروجش از ایران، به کرمان رسید فریادِ دیکتاتور به هوا رفت، گوش درد عفونی اش شدت یافته و پزشک دستور داده بود که باید چند روزی استراحت کند، اما کنسول انگلستان به شاه مملکت اجازه نمیداد و اصرار داشت که هر چه زودتر باید جهت خروج از کشور عازم بندر عباس گردد!
دیکتاتور که تا دیروز فریادهایش زهره بر دلهای هر ژنرال و وزیری می ریخت اکنون به التماس از کنسول میخواست اجازه دهد تا چند روزی در کرمان استراحت کند!
می گفت: باید از تهران پول بفرستند. آنگاه رو به جم کرده فریاد زد:
«تو برو به این بی شرفها(منظور وزرا) تلگراف کن، ای زن قح...اگر پول نرسانید می دهم این مادرقح...را تیرباران کنند...»

♦️به محض ورودش در کرمان، سراغ سرتیپ سیاهپوش کفیلِ لشکر کرمان را گرفت اما سرتیپ سیاهپوش عمدا به سیرجان رفته بود تا با دیکتاتور روبرو نگردد! دیکتاتور که جریان را می دانست پایش را در یک کفش کرد که فورا باید سرتیپ سیاهپوش حاضر شود!
برای پیدا کردن سرتیپ، تلفن کردند اما در آنسوی خط، جواب دادند که سرتیپ حضور ندارد رفته برای بازدید پست های بین راه!
رضاشاه فهمید که سرتیپ سیاهپوش نمیخواهد او را ببیند خشمگینانه گفت:
برو تلفن کن هر جهنم دره ای است بیاید...

♦️وقتی در شب، سرتیپ سیاهپوش به حضورش رسید رضاشاه با نثار بارانی از فحشهای رکیک گفت:
«حالا مرا نمی شناسید من اگر برای همه بد بودم لااقل برای شما نظامیهای مادرقح...که خوب بودم ! زود باش پدرسوخته یک اسکورت آماده کن...»
البته این تیمسار پهلوان پنبه ی رستم صولت هم قبلا فکر همه چیز را کرده بود و برای در امان ماندن از غضب دیکتاتور در این روزهای آخر، یک صندوق تریاک اعلا از محصول ماهان کرمان را هدیه آورده بود...!
وقتی هدیه اش را تقدیم نمود، دیکتاتور فورا این هدیه با ارزش را پذیرفت...بدین ترتیب، تریاک راهگشا شد و کار به خوشی فیصله یافت...

♦️در ژوهانسبورگ نیز کلافه، افسرده و دچار اختلال خواب شده هر روز بیشتر آب می رفت و آن کت و شلوار هر روز گشادتر!.
دستور داد تا قورباغه ها را از باغ محل اقامت او بیرون بریزند تا بتواند چند ساعتی در شب بخوابد، در پوشیدن کت و شلوار رسمی در ضیافتها، مدام غرولندش بلند بود در نامه ای به تاج الملوک نوشت که زندگیاش "حکم جان کندن" پیدا کرده و سه سال بیشتر نتوانست زنده بماند.
در صبح 4 مرداد 1323ش وقتی سیدمحمود خدمتکارش، طبق معمول منقل وافور و سینی صبحانه اش را به اتاقش برد دید رضاشاه بیرون رختخواب بر روی زمین افتاده، تکان نمیخورد!.
در دور جنازهِ دیکتاتور، هیچکس نبود جز شمس و سه پسر کوچک ملکه عصمت.
از انقلاب مشروطیت، این سومین شاهِ ایران بود که غریبانه دور از وطن می مُرد...!


برچسب: نویسنده: هستی مهدوی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1402 ساعت: 14:47

صفحه بندی