لینک کانال آقای مرادی مراغه ای:
https://t.me/joinchat/AAAAAD87nVP8Vn5r2e_2VA
آقای سفری در مصاحبه ای در مجله بخارا خاطره جالبی نقل می کند: "تیمور بختیار اتاق بزرگی داشت که حدود شصت صندلی دور تا دور آن چیده شده بود.میز بزرگش بالای اتاق بود و از انواع ادوات نظامی تا جایی که توانسته بودند، به عنوان دکور استفاده کرده بودند. اتاق بختیار دو در داشت. من خواستم از دری که نزدیک اتاق سرهنگ کیانی بود بروم. اما سرهنگ کیانی گفت:«از این در نرو بهتر است از آن در بروی». دری را به من نشان داد که دورتر از اتاق خودش بود. من رفتم در را بازکردم، سلام کردم و روی صندلی اول نشستم، تیمور بختیار سرش را بالا نکرد و گفت:«بیا اینجا». یه صندلی که پهلوی دستش بود. ماهم به ناچار باز پا شدیم و رفتیم سر همان صندلی که او گفته بود و درکنارش نشستیم.و گفت که «خودت خوب می دونی که اگر سپهبد زاهدی نرفته بود و دولت علا نیامده بود تو جات اینجا نبود اینو خودت خوب می دونی!». من سرم را انداختم پایین و هیچی نگفتم. گفت:«حالا که خواستمت سه کار باید بکنی.اگر می خواهی توی مطبوعات باشی باید این سه کار را که می گم انجام بدهی. اول بگو ببینم کجاها کار می کنی؟» من آن موقع توی پانزده نشریه کار می کردم و یکی یکی اسامی نشریات را گفتم پس از این که گفتن نام نشریه ها، بختیار گفت :«دیگه»! گفتم:همین شمردم چیزی یادم نیامد. گفت:«نه دیگه»! گفتم: چیزی به خاطر ندارم. گفت:«تو در اتحاد ملل هم مطلب می نویسی». اتحاد ملل مال مرعشی بود و من هفته ای یک تفسیر به او می دادم با نام مستعار سفیر. گفتم: یادم نبود. گفت:«خُب سه کار باید انجام بدهی یکی اینکه مصدق را فراموش کن. دوم هر کجا دستت رسید به آنها فحش بده و سوم هرکجا خبری بود به ما خبر بده»! من سکوت کرده بودم. گفت:«کری یا لالی»؟! گفتم: تیمسار نه کرم و نه لالم. گفت:«پس جواب بده این سه کار را می کنی؟» گفتم: تیمسار قسمت اول که مصدق را فراموش کنم منتفی است. چون هیچ مطلبی بدون تأیید شما و فرمانداری نظامی چاپ نمی شود. نه من می توانم بنویسم و نه شما اجازه چاپ می دهید. مورد دوم هم دیگران هستند که فحش بدهند این قدر هست که ما توی آنها گم می شویم. اما مورد سوم را نفهمیدم که باید چه کنم. گفت:«شما از اوضاع اجتماع خبر دارید. همه جا می روید و توی همه جا هستید و مسائل را می دانید ما را هم با خبرکنید». این را که گفت، من ناراحت شدم! گفتم: یعنی می فرمایید بیام جاسوس شوم. جاسوسی کنم... با مشت زد روی میز به طوری که آنچه روی میز بود پرید هوا و نعره کشید. من از ترس اینکه با وسایل روی میزش مرا نزند پنج شش متر از او دور شدم. سرهنگ کیانی که اتاق بغل بود سراسیمه آمد توی اتاق(بعدها گفت که«فکر میکردم تیمسار تو را یا کُشته و یا دارد مفصل کتک می زند»)، تیمسار بختیار به او گفت:«سرهنگ این جنازه را از این جا ببر بیرون و بهش بگو شانس آورده امروز آمده این جا و امروز به تور من خورده والا حسابش را می رسیدم.» سرهنگ کیانی من را از اطاق تیمسار بیرون آورد و به اتاق خودش بُرد و گفت:«چی شد که تیمسار این قدر عصبانی شد». من عین ماجرا را گفتم و سرهنگ کیانی گفت:«اشتباه کردی؛ قبل از شما سیزده چهارده تن از رفقای شما آمدند صحبت کردند. چکهایشان را هم گرفتند و رفتند...»(بخارا، شماره ٢٣ ، فروردین-اردیبهشت ١٣٨١- گفت و گو با محمدعلی سفری، سیّد فرید قاسمی و علی دهباشی)
از زمان کودتای ۲۸مرداد۱۳۳۲ش کتابهای متعددی از سوی طیف های گوناگون بر ضد مصدق نوشته شده که آخرین آن کتاب« آسیب شناسی یک شکست» نوشته آقای علی میرفطروس است که کوششی است کاملا بفرموده و تاریخسازی از اردوی سلطنت طلبان برای لجن مال کردن یکی از قهرمانان تاریخ ملت ایران.... نویسنده در نوشتن این کتاب تنها اشتباهات عدیده را مرتکب نشده بلکه آشکارا در بیش از صدجا بصورت مغرضانه به تحریف تاریخ و پوشاندن حقایق پرداخته و مصداق بارز این سخن برتولد برشت شده: "آنکه حقیقت را نمی داند جاهل است اما آنکه حقیقت را کتمان می کند تبهکار است" آدم تاسف میخورد از درختان سبزی که باید بریده شوند و از آنها کاغذ درست گردند تا چنین خزعبلات غرض ورزانه نوشته گردند.! دکتر محمد امینی کتاب وزینی در ۶۱۹صفحه با عنوان"سوداگری با تاریخ"در نقد کتاب میرفطروس نوشته که در واقع پته او را رو آب ریخته.
برچسب:
نویسنده: هستی مهدوی